خاطره ای از مجید پلنگی فرزند شهید محمدعلی پلنگی

خاطره  فرزند شهید خاطره ای که انسان را به یاد این آیه با ارزش قرآنی می اندازد:

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ

وهرگز گمان مبرید کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده اند ، بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.

مجید پلنگی فرزند شهید والامقام محمدعلی متولد1360فرزند شهیدی که شهادت پدرش را اصلا" به یاد وخاطره ندارد البته از وی جای خورده به دل گرفتن نیست چون پدر گرامیش درسال1361دربیت المقدس-دارخوئین به درجه رفیع شهادت رسید وبه همین دلیل است که در سن یک سالگی  ازمهرومحبت پدری دراین دنیای خاکی بی نصیب مانده است ولی این فرزند شهید با خاطره اش به ما فهماند پدر گرچه از دنیا برود ولی همیشه با یاد فرزندانشان هستند

مجید می گوید :یک روز از سرکار می امدم وخسته وکوفته که حال حرف زدن هم نداشتم حتی با عکس پدرم که درواقع سنگ صبورزندگی ام بود ؛خیلی خسته وناراحت وخیلی هم دلخور از زمانه ؛زمانه ای که فکر می کردم آن روی نامهربونی اش را به من نشان داده بود

چندوقتی بود می دیدم بسیاری از دوستان با کمک پدرشان صاحب خانه وزندگی وصاحب سرپناهی برای ادامه زندگی شده بودند اما من از این نعمت الهی بی نصیب بودم ومادرم هم توانایی کمک کردن به من نداشت وتنها خواهرم هم کوچکتر از من بودکه به همین دلیل از دست زمانه بسیار شاکی بودم وبه بابام می گفتم بابا اگه تو بودی شاید مشکل منم حل می شد ومنم می توانستم صاحب خانه وسرپناهی برای خودم باشم واز مستاجری خلاص شوم

موضوع را با مادرم در میان گذاشتم ومادرم هم به من صبر وامید می داد ومی گفت :پسرم خدا بزرگه وهیچوقت بنده هاشو فراموش نمی کنه ومطمئن باش تو هم با خواست خدا صاحب خانه می شوی واز مستاجری راحت می شوی که بالاخره دلیل ناراحتی ام را به همسرم گفتم واو هم به من دلداری وصبر وامید می داد وجالب اینکه همه به من امیدواری می دادند ومن هم قبول کردم که فعلا صبر کنم .

مجید گفت:همان شب پدرم تو خوابم آمد مثل جوانی هاش خوش هیکل ودرشت اندام وکلی بابنده صحبت کرد ومن فقط گریه می کردم وازدستش گله مند بودم ومدام می گفتم :بابا چرا رفتی وما راتنها گذاشتی همه دوستام بابا دارند ووقتیکه به مشکل بر می خورند پیش باباشون می روند وازباباشان کمک می گیرند حالا من چکار کنم .که بابام به من گفت: پسرم ناراحت نباش خودم بهت پول میدم هرچقدرلازم داشته باشی وبازهم ازش شاکی بودم ومی گفتم باباجون تو که نیستی چطور می خواهی به من پول بدی که درجوابم گفت :به مادرت گفتم ناراحت نباش خدا بزرگه..

وتااینکه بعداز چند روز مادرم به من گفت مجید جان  فردا بیا برویم جایی کار واجبی دارم ولی اصلا" نگفت که کجا ولی از لحن صدایش خبر خوشی داشت ولی نمی دانستم چی بود که بالاخر شب سرآمدوفردا با مادرم به بنیاد شهید رفتیم که بنیاد شهید گفت: شهید محمدعلی پلنگی از امروز بعنوان بازنشسته ارتش محسوب می گردد وبه همین دلیل مبلغی هم بعنوان حق سنوات بازنشستگی به ما تعلق گرفت ونمی دانستم زمانیکه فردی شهید شد تا زمانیکه خدمت آن به 30سال برسد حق بازنشستگی هم به وی تعلق می گیرد که بنده به اتفاق مادرم به منزل برگشتیم ومادرم تمام پولی که بابت بازنشستگی پدرم گرفته بود تمام وکمال به بنده داد ومن هم به آرزوی دیرینه ام رسیدم واقدام به ساخت وتهیه منزل نمودم

باباجون می دونم که هیچوقت چشم از ما برنمی داری بابت تموم خوبیهات ممنون

فرزندت مجید پلنگی

روحش شاد ویادش همیشه گرامی باد

محمدرضا افراز-مزرعه کتول


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خاطره ای از فرزند شهید محمدعلی پلنگی , خاطره ای از مجید پلنگی فرزند شهید محمدعلی پلنگی , خاطرات شهدای استان گلستان , خاطرات شهداء


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٩ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدرضا افراز | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.