خاطره ای از همسرشهید محمد علی پلنگی

بعد از شهادت همسرم هر سال فامیل دور هم جمع می شدیم و مراسم سالگرد می گرفتیم . در یکی از این سال ها که گوشت سهمیه بندی شده بود و به سختی پیدا می شد به هر دری که زدم و هر جا که سفارش کردم گوشت پیدا نکردم .

به ذهنم رسید که عدس پلو بدون گوشت درست کنم ، یا برای مدتی مراسم را عقب بیاندازم . از طرفی هم از این که نمی توانستم مراسم ساده ای بگیرم خیلی ناراحت بودم .

شب با ناراحتی خوابیدم ، همسرم را در خواب دیدم که آمد و گفت :" زهرا اصلا نگران نباش ، همه را دعوت کن و مراسمت را بگیر. فردا همه چیز درست می شود "

صبح که شد اول وقت یکی در زد . در را باز کردم . یک نفر غریبه بود . یک ران بزرگ گوشت به من داد و گفت : " این را بگیر و مراسمت را برگزار کن " . می خواستم قیمت گوشت را بپرسم که او خداحافظی کرد و رفت .

 

روحش شاد یادش گرامی

محمدرضا افراز-مزرعه کتول


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خاطره ای از همسرشهید محمد علی پلنگی , خاطره شهید محمدعلی پلنگی , خاطرات شهدای استان گلستان , خاطرات شهداء


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٩ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدرضا افراز | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.